برای استفاده از تمام امکانات سایت از جمله مرکز دانلود باید در سایت عضو شوید. برای ثبت نام تنها 1 دقیقه زمان نیاز دارید ، برای ثبت نام اینجا کلیک کنید

صفحه اول انجمنها
ثبت نامجستجوراهنماي انجمنليست اعضااتاق چت (0)گروه هاي كاربرانمرکز دانلودورود

پاسخ به يك موضوع صفحه 70 از 73
برو به صفحه قبلي  1, 2, 3 ... 69, 70, 71, 72, 73  بعدي
موضوعات رمانتيك
نويسنده پيغام

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین


_________________
حقيقت همان دروغي است كه بارها تكرار ميشود

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
باله هایت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه‌های انساننشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تونمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."

پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."

انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.

انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: " غیر از توپرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست استكه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و بهیاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگیتوی دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه‌های كوچكانسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریدهبودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستیعزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"

انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!


_________________
حقيقت همان دروغي است كه بارها تكرار ميشود

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
مانع

در زمانهای قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش راجایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت ازکنار تخته سنگ می گذشتند.


بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب بیعرضه ای است و .... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمیداشت
.
نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بارمیوه و سبزیجاتبود نزدیکسنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ رااز وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار دادناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :



"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"


_________________
حقيقت همان دروغي است كه بارها تكرار ميشود

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
يک روز از خود خسته ام يک روز از خود بی خبر هستم

يک روز خالی می شوم يکروز می خواهم قفس باشم

يک روز اما از کسی لبريز هستم بال و پر هستم

آرام بودم خودم را ديدم نا گهان چشمهايم سوخت

اين روزها از روزهای پيش هم مشتاق تر هستم

اين روزها گم می شوم من در خودم

اين روزها من نيستم ! من نيستم هر جا اگر هستم



_________________
حقيقت همان دروغي است كه بارها تكرار ميشود

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
Idea   Exclamation  Exclamation


پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
عکسه باحالیه Very Happy
بارون حسه غریبی به آدم میده
همه چیزو تو خودش داره
غم ..... شادی....خوشحالی....دلتنگی

توی بارون زیره ناودون چیک چیک و ترانه ی جداشدن ... تو خیابون کنجه میدون ناله و مرثیه ی تنها شدن...داره بارون میزنه داره بارون میزنه.... چیک چیک و نم نم و آروم روی ناودون میزنه
اگه بارون بزنه رو دله عاشقو حیرون بزنه تو مثه بارون میشی از راه میای آخرش خسته میشی منو میخای.... داره بارون میزنه  
از: سان بویز


پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
با تو هستم !

صدای بارون رو می شنوی ؟

رازهای بارون رو لمس می کنی ؟

سرت رو بالا بگیر ، روح آبی ات رو

در فیروزه ی بی کران آسمان به پرواز در بیار

و ترنم بارون رو با تمام وجود لمس کن

تا باور کنی باور کنی که :

                                      تنها نیستی...


_________________
مهم اين نيست كه در كجاي اين جهان ايستاده ايم .... مهم اين است كه در چه راستايي گام بر مي داريم

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
زندگی دفتری از خاطر هست. يک نفر در شب کم، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم...


_________________
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتوان به آن تكيه كني و از غم زندگي براش اشك بريزي

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
عشق در لحظه پديد مي آيد، دوست داشتن در امتداد زمان . عشق معيارها را در هم مي ريزد ، دوست داشتن بر پايه معيارها بنا ميشود. عشق ويران كردن  خويش است و دوست داشتن ساختني عظيم . عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه مي گيرد عشق قانون  نمي شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبيعي است. عشق   فوران مي کند چون آتشفشان دوست داشتن جاري مي شود چون بستر


_________________
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتوان به آن تكيه كني و از غم زندگي براش اشك بريزي

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
گفتی که :

"چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر"

اندوه......

که خورشید شدی تنگ غروب !

افسوس.....

 که مهتاب شدی وقت سر !


_________________
مهم اين نيست كه در كجاي اين جهان ايستاده ايم .... مهم اين است كه در چه راستايي گام بر مي داريم

پاسخ بصورت نقل قول
ارسال  
فراموش کردن کسی که دوستش داری ، مثل به خاطر آوردن کسی یه که هرگز نمی شناسیش!!!!


_________________
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتوان به آن تكيه كني و از غم زندگي براش اشك بريزي
نمايش نامه هاي ارسال شده قبلي:
پاسخ به يك موضوع صفحه 70 از 73
برو به صفحه قبلي  1, 2, 3 ... 69, 70, 71, 72, 73  بعدي