|
ای دل مباش یک دم؛خالی زعشق و مستی
وآنگه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی,مشغول کار او شو
هرقبله ای که بینی؛بهتر زخود پرستی
در لا به لای خاطرات گمشده ام
به دنبال چیزی می گردم
آنقدر که آن ها را مرور کرده ام
که رنگ تمام شان
از رو رفته است
و تمام شعرهایم
معنی عشق را از یادبرده است
آخرین صفحه را می گشایم
با این امید
که بیابم
گمشده خود را
آری,
همان است :
سیب سرخ
که رنگ تمام خاطراتم را
از بوی بهشت
عطر آگین کرده است
او,همان است:
سیب سرخ
|