يه شب که هر دوشون سوار پرايد سفيد رنگ نيما (البته مال پدره نيما), از جشن تولد يکي از دوستاي سارا برميگشتن و اتفاقاً داشت بارون هم مي اومد, يه موضوعي به نظر سارا ميرسه و فوراً اونو به زبون مياره : "نيما, هيچ دقت کردي که الان درست شيش ماهه که منو تو با هم آشنا شديم؟!". سکوت سنگيني ماشين رو فرا ميگيره. به نظر سارا اين سکوت وحشتناک مياد؛ با خودش فکر ميکنه "واي خدا, فکر کنم خراب کردم! از دستم ناراحت شد. حتماً الان داره فکر ميکنه که من ميخوام مجبورش کنم که بياد خواستگاريم. خوب, اگه اينو بخوام که چيز بدي نخواستم! شيش ماهه با هم دوستيم. خوب من يه دخترم, تا آخر دنيا که نميتونم اينجوري ادامه بدم. از آينده ميترسم... دلم ميخواد نيما ماله من باشه. دوسش دارم! اونم منو دوست داره... يعني اميدوارم دوست داشته باشه..."
حالا ببينيم نيما داره به چي فکر ميکنه : "الان چه ماهي هستيم؟!... آذر؟! آره درسته. دقيقاً شيش ماهه اين ماشين رو گرفتيم. اين احمقا تو کارخونه معلوم نيست دارن چکار ميکنن!؟ ماشين شيش ماهه بيشتر کار نکرده, همه جاش داره اوراق ميشه. از روز اولش n تا ايراد داشت. ماشين نو رو برديم 300 تومن خرجش کرديم تا راه افتاد. بعدش ميگن داريم به خودکفايي ميرسيم. اون از گيربکسش که صدا ميداد, اون از شيشه بالابرش که خراب بود, الان هم که عقربه سرعت سنجش داره بازي در مياره..." نيما واسه تست کردن سرعت سنج يکي دو بار ناگهان شتاب ميگيره و ترمز ميزنه؛ طوري که سارا مجبور ميشه دستشو به داشبرد بگيره؛ اما جرات نميکنه حرفي بزنه.
سارا در حال فکر کردن : "عصباني شد!!! عجب غلطي کردم اين حرفو زدم... الان داره فکر ميکنه يه جوري منو از سرش باز کنه. نه! اگه نيما نباشه من ميميرم! نميتونم دوريشو تحمل کنم... بايد ازش معذرت بخوام تا دير نشده... آخه دختره خل! اگه دوستت نداشت که شيش ماه بخاطرت واي نميساد. خوب الان هنوز وضعيتش مشخص نيست, نميتونه بياد خواستگاريت, تو هم چه انتظاراتي از اين بيچاره داري؟! پسر به اين ماهي رو ديگه از کجا ميخواي گير بياري؟ اصلاً با بقيه قابل مقايسه نيست, هم تو اخلاق هم تو تيپ... نديدي تو مهموني چشم بقيه دخترا داشت درميومد!؟ اون لادن با اون همه چسان فسان اومده بهت ميگه "اين تام کروز رو از کجا پيدا کردي؟". بعد تو مياي به همين راحتي خرابش ميکني؟ خاک بر سرت..."
نيما : "نه خير, سرعت سنج مرخصه! فردا صبح بايد ببرم ماشين رو تعميرگاه... بابا اگه ببينه ميگه تو يه کاريش کردي. به من چه, 100 دفه گفتم خسيس بازي رو بزارين کنار, يه پژو ثبت نام کنيم, هم دردسرش کمتره, هم جلو سر و همسر يه کلاسي بزاريم. امشب موقع خداحافظي دم در فقط من و يه نفر ديگه پرايد داشتيم. همه پژو و دوو و پاترول... خوب ضايس ديگه! اصلاً اين بابا تو همه چي خسيس بازي در مياره... بهش گفتم که گوشي سامسونگ ديگه از مد افتاده, بيا يا زيمنس بخر يا موتورولا... از لج من رفته يه گوشي خريده عين کتلت! بعدش ميگه ميخواي بخواه نميخواي نخواه... اين گوشيها بغل ساختمون مخابرات هم آنتن نميده!"
سارا در حالت نگراني شديد : "اي واي! اين چرا اينجوري شد!؟ تا حالا رنگش انقدر قرمز نشده بود... چکار کنم!؟ الان ازش معذرت بخوام؟! نکنه يه چيزي بگم, يهو جوش بياره...نيما, بخدا من تورو همينجوري دوست دارم, اصلاً لازم نيست بياي خواستگاريم... همينکه کنارتم احساس خوشبختي ميکنم... هر چي بگي گوش ميکنم, فقط توروخدا آروم باش!... حالا فهميدم جريان چيه! حتماً تو مهموني ديده که من دارم با منصور حرف ميزنم... خوب بابا, درسته قبلاً من و منصور دوست بوديم, اما الان هيچي بينمون نيست. اون جريان تموم شد و رفت. اصلاً منصور در مقابل تو آدم نيست, با اون دماغ گنده و موهاي سيخ سيخيش... الان تو فکر ميکني من منتظرم يه نفرم که سوار يه اسب سفيد بياد خواستگاريم, اما باور کن من فقط ميخوام با تو باشم..." در اينجا سارا کاملاً بغض ميکند!!!
به جلوي در خونه سارا ميرسن و سارا که ديگه نميتونه جلوي اشکاشو بگيره به سرعت ميگه : "نيما ازت معذرت ميخوام, بخدا دوستت دارم, منتظر هيچ کس هم سوار اسب سفيد نيستم!" و گريه کنان در رو ميبنده و به سرعت به طرف در خونشون ميدوه و در رو باز ميکنه و ميره تو! نيما يه کمي تعجب کرده, ميخواد پياده شه و بره دنبالش اما چون داره بارون مياد بيخيال ميشه و با خودش فکر ميکنه "فردا که از تعميرگاه برگشتم بهش زنگ ميزنم" و گاز ميده و ميره...
فرداي اون روز سارا به يکي دو تا از صميمي ترين دوستاش زنگ ميزنه و کل ماجراي شب قبل رو مو به مو و با تمام جزئيات براشون تعريف ميکنه, اونا به مدت 4 ساعت و نيم پاي تلفن به تحليل و بررسي روانشناسانه ماجرا ميپردازن و مساله رو از تمام زواياي مختلف تحليل و بررسي ميکنن, به چند تا وبلاگ Email ميزنن و ازش راهنمايي ميخوان و ساراي بيچاره حدود يه هفته سر اين قضيه حرص ميخوره و گريه زاري ميکنه...
و اما, فرداي اون روز نيما تو تعميرگاه, خيلي تصادفي با منصور که قبلاً گفتيم با سارا دوست بوده روبرو ميشه. اين دوتا که تو مهموني کلي با هم رفيق شده بودن, شروع به گپ زدن و از اينور انور گفتن ميکنن و صحبت کم کم به دخترها و بعد به سارا ميکشه و بعدش ناگهان نيما ميپرسه : "منصور, تو که سارا رو خيلي وقته ميشناسي, بگو ببينم سارا قبلاً اسب داشته؟"
_________________
امير رضاپيان






